بوي بارون
يه جور جيك جيك
باد پاییز در گیسوانم و بارانش
بر دلم... روزهایش لا به لای خاطراتم نفس
میکشند و هنوز
تا حس تازگی بوی چوب سوخته ای فاصله دارم
آقاجون ساکت بود و آرام، اما
محبتی داشت که همه می توانستند درکش کنند. جدی بود و چشمهایش داستانی داشتند که هر
کسی تاب خواندنش را نداشت. هر چه بود با همه سکوت او و رابطه ای که تنها به یک
سلام و احوال پرسی محدود می شد، توانست تجربه داشتن پدر بزرگ را برایم ممکن کند. حالا او دیگر نیست. یک روزی می
شود که در گوشه ای از این شهر آرام گرفته است. آخرین بار دو شب قبل در حالی او را
دیدم که چشمهایش را به روی دنیا بسته بود؛ مثل همیشه آرام و انگار راضی. رفتنش
تنها اتفاقی بود که می توانست هوای چشمهای نوه دوست داشتنی او و "قوی ترین و
مهربان ترین همراه دنیای من" را ابری
کند. شانه های مسعود درد دارد؛ دردی از سنگینی بار تابوت آقاجون . آقاجون اما این روزها خوب است،
خوبِ خوب... هفته پیش قرار شد گزارشی بنویسم درباره مرگ اعضای خاندان پهلوی برای مجله یکشنبه. قرار شد مطلب تیتر یک بشه. خب با این اوصاف می تونید فکر کنید که چقدر این مطلب، نوشتن حقیقت، بازخورد مطلب و واکنش مخاطبان برام مهم بود. به خاطر همه این ها وسواس عجیبی به جانم افتاده بود برای نوشتن این گزارش. به هر حال تمام تلاشم رو کردم تا گزارش خوبی بنویسم با ذکر منابع. همین هم شد و من از گزارش خیلی راضی بودم تا اینکه جناب سردبیر بالاخره اعمال نفوذی کردند و یه حال مبسوطی به گزارشم دادند. اولش واقعا ناراحت شدم، اما بعدش تصمیم گرفتم اصل گزارش رو اینجا بذارم تا همه بخونن. اینم گزارشم:
مرگ تدریجی یک خاندان قرار نیست
همیشه قضاوت کنیم، تاریخ و زمان بهترین قاضی اند. درست به همین دلیل هم ثبت وقایع
تاریخی اهمیت زیادی دارد. بیست و ششمین روز از ماه دی یکی از تاریخهای ماندگار در
حافظه تاریخی مردم ایران است؛ روزی که آخرین پادشاه ایران برای همیشه از کشور رفت
تا حکومت ایران از سلطنت به جمهوری تبدیل شود. این روز اگرچه برای مردم ایران شروع
یک عصر جدید تاریخی بود، اما برای خانواده پهلوی نقطه آغازی تلخ و آبستن از وقایع
مختلف بود. درست از همین روز بود که اعضای این خانواده طعم زندگی در تبعید را
چشیدند و مرگ تدریجی را تجربه کردند. محمدرضا
پهلوی در این روز کشور را به این امید بازگشت دوباره ترک کرد، اما تشدید وضعیت
بیماری تقدیر دیگری را برای او رقم زد. خانواده پهلوی ابتدا به دعوت انور السادات
رئیس جمهور مصر به آسوان در این کشو رفتند و سپس به دعوت پادشاه حسن دوم روانه
مراکش شدند. باهاماس و کورناواکا در مکزیک مقصدهای بعدی این خانواده بودند. سرطان
طحال اما حالا آنقدر جدی شده بود که او را مجبور کرد برای درمان و جراحی به مرکز
سرطان مموریال اسلون کترینگ در ایالات متحده آمریکا برود. این در حالی که بود که
به او پیشنهاد شده بود برای درمان به سوئیس برود. بالاخره با درخواست دیوید راکفلر
و موافقت جیمی کارتر رئیس جمهور وقت آمریکا، شاه برای جراحی به بیمارستان پزشکی
ویل کورنل در نیویورک رفت. در چنین شرایط آشفته ای او حتی مجبور به استفاده از نام
جعلی "دیوید دی. نیوسام" شد. او بعد از خروج از بیمارستان به مرکز پزشکی
پایگاه نیروی هوایی لاکلند در تگزاس منتقل شده و از آنجا به پاناما و مکزیک و
بالاخره در اوایل اردیبهشت به مصر رفت. این در حالی بود که شرایط جسمی آخرین
پادشاه ایران وخیم بود. بالاخره
محمدرضا پهلوی آخرین پادشاه ایران در روز پنجم مرداد ماه سال 1359 برابر 27 جولای
سال 1980 با وجود تلاش پزشکان مصری در سن 60 سالگی در قاهره از دنیا رفت. پیکر
محمد رضا پهلوی بعد از برگزاری مراسم تشییع رسمی دولت مصر با حضور خانوادهاش در
مسجد بزرگ الرفاعی قاهره دفن و به امانت گذاشته شد. این مسجد که به آن مسجد سلطنتی
هم گفته می شود، در حال حاضر یکی از زیباترین و بزرگترین مساجد اسلامی و آرمگاه
شخصیت هایی مانند محمدرضا پهلوی آخرین پادشاه ایران، ملک فاروق پادشاه مصر و انور
السادات رئیس جمهور سابق مصر است. آخرین شاه
ایران در وصیت نامه خودش خواسته بود تا در خاک ایران دفن شود.
کوچکترین فرزند پهلوی عاشق ادبیات و تاریخ و ایران قرعه دومین
مرگ در خانواده پهلوی به نام کوچکترین فرزند این خانواده افتاد. لیلا در سی و یک
سالگی در هتلی در لندن خودکشی کرد. او که در روز هفتم فروردین سال 1349 در تهران
به دنیا آمد، در واقع چهارمین و کوچکترین فرزند محمد رضا پهلوی و فرح دیبا است. لیلا تنها
هشت سال و نیمه بود که بعد از انقلاب اسلامی ایران همراه با خانواده اش مجبور به
ترک ایران و زندگی تبعیدوار شد. بعد از مرگ پدرش در سال 1980 در مصر، لیلا همراه
با خانواده اش به ایالات متحده آمریکا رفت و به ادامه تحصیل مشغول شد. تحصیلات
ابتدایی اش را در مدرسه ای دولتی در ماساچوست به پایان رساند. او اما برای تحصیلات
عالی خود رشته ادبیات تطبیقی با گرایش زبان آلمانی و فلسفه اسکاندیناویایی را
انتخاب کرد و در دانشگاه براون در آمریکا رفت. لیلا زبان های فارسی، انگلیسی و
فرانسوی را به صورت روان صحبت می کرد و از طرفی گاهی دوست داشت اشعار رومی را به
زبان های انگلیسی و فرانسوی ترجمه کند. با این همه اما لیلا عاشق اشعار کلاسیک
فارسی و به خصوص رباعیات خیام بود و حتی بعضی آثار هنری قدیمی ایران را خریداری و
گردآوری می کرد. همین علاقه
به تاریخ و ادبیات ایران باعث شد تا به یکی از حامیان بزرگ مالی دانشنامه ایرانیکا
تبدیل شود. کار تدوین این دانشنامه که یکی از بزرگترین پروژههای ایران شناسی به
زبان انگلیسی است، از سال 1347 با بودجه 2 میلیون دلاری توسط امیرعباس هویدا نخست
وزیر وقت ایران آغاز شد. اما بعد از انقلاب اسلامی ایران کار تدوین این دانشنامه
در ایران قطع و ادامه تدوین آن در بخش ایران شناسی دانشگاه کلمبیا در شهر نیویورک
دنبال شد. او همیشه
دوست داشت این دانشنامه به طور کامل تهیه شود تا آگاهی جهانیان از تاریخ، ادبیات و
فرهنگ را افزایش دهد. لیلا پهلوی یک سال قبل از مرگش در مصاحبه ای با یک روزنامه
اسپانیایی در این مورد گفته بود: "من تقریبا تمام سال های زندگیم را در خارج
از ایران سپری کرده ام، اما همچنان ایرانی مانده ام؛ انگار هرگز از کشورم دور
نبوده ام". لیلا هرگز
ازدواج نکرد و بیشتر وقتش را در سفر میان خانه اش در گرینویچ و پاریس محل زندگی
مادرش می گذشت. او مدتی هم به عنوان یکی از بهترین مدلهای کمپانی Valentino فعالیت می کرد. با
این حال اما او به خاطر عدم اعتماد به نفس شدید، افسردگی حاد و بی اشتهایی عصبی
زمان زیادی را در کلینیک های روانی در ایالات متحده آمریکا و انگلستان بوده است. در حقیقت ترک
ایران در سن کم، زندگی در تبعید و البته شاهد مرگ پدر بودن همه و همه عواملی بودند
که لیلا در گرفتار این بیماریهای روانی کردند. لیلا تمام یک سال آخر عمرش را در
هتل لئونارد در لندن گذراند و برای اقامت در سوئیت دلخواهش در این هتل شبی 450
پوند می پرداخت. "آنجلا استوپانی" مدیر این هتل درباره اقامت او گفته
است: "لیلا پهلوی با امید به بهبود افسردگی اش به این هتل آمد". با این حال
اما گویا اقامت در این هتل نتوانست تاثیر چندانی بر اوضاع روانی لیلا بگذارد و او
بالاخره در روز دهم ماه ژوئن سال 2001 برابر روز 20 خرداد سال 1380 در این هتل به
خاطر مصرف بیش از اندازه قرص های آرامبخش و خواب آور از دنیا رفت. او در واقع
داروهای تجویز شده توسط دکترش را تا پنج برابر دوز واقعی مصرف کرد. او این قرص ها
را در یکی از جلسات مشاوره با دکترش از روی میز دکتر برداشته بود. پنج روز بعد
پیکر لاغر و نحیف لیلا با حضور اعضای باقیمانده خانواده پهلوی و خانواده سلطنتی
فرانسه در کنار مقبره مادربزرگش "فریده قطبی دیبا" در گورستان
"پاسی" شهر پاریس به خاک سپرده شد. منبع: ویکی
پدیا
سومین قرعه مرگ در بوستون روز چهارم
ژانویه، درست در اولین روزهای سال میلادی جدید خیابان نیوتون غربی در بوستون شاهد
آخرین مرگ در خاندان پهلوی بود. قرعه این مرگ گریبان فزرند سوم محمد رضا پهلوی و
فرح دیبا را گرفت. علیرضا پهلوی که نام عموی درگذشته اش را با خود داشت، در سن 44
سالگی در خانه اش در بوستون آمریکا خودکشی کرد. او روز چهاردهم دی ماه برابر چهارم
ژانویه 2011 در خانه شخصی اش در شهر بوستون از ایالت ماساچوست آمریکا با یک گلوله
به زندگیاش پایان داد. علیرضا در
روز هشتم اردیبهشت ماه سال 1345 در تهران متولد شده بود و در زمان ترک ایران تنها
12 سال داشت. او بعد از درگذشت پدرش همراه با خانواده به آمریکا رفت و در آنجا
مشغول به ادامه تحصیل شد. در سال 1367 مدرک کارشناسی اش را در رشته مویسقی از
دانشگاه پرینستون گرفت و بعد از آن هم موفق به دریافت مدرک کارشناسی ارشد در رشته
ایران شناسی پیش از اسلام از دانشگاه کلمبیا شد. علیرضا اصولا علاقه زیادی به
تحقیق و مطالعه درباره تاریخ باستانی ایران داشت و همین علاقه باعث شد که مدرک
دکترا را در رشته زبان شناسی باستانی ایران و فلسفه از دانشگاه هاروارد بگیرد. او
آنقدر به ادبیات و شعر کهن فارسی علاقه داشت که تز دکترای خودش را متنی به زبان
پهلوی به نام "مینوی خرد" انتخاب کرد. از طرفی
علیرضا همیشه عاشق فعالیت های هیجان انگیزی مانند چتربازی، پرواز و غواصی بود. با
این همه اما افسردگی شدید بر تمام این علایقش غلبه کرد تا او به زندگی اش پایان
بدهد. او هرگز ازدواج نکرد و معمولا وقتش را به تحقیق و بررسی تاریخ ایران میگذراند. خانواده
پهلوی به مناسبت مرگ علیرضا بیانیه ای منتشر کردند که در آن دلایل مرگ علیرضا مطرح
شده بود: "علیرضا مانند میلیونها جوان ایرانی از آنچه به ناروا بر میهن
عزیزش می گذشت، سخت آزرده و غمگین بود. عدم امکان بازگشت به کشور، زندگی در تبعید،
مرگ پدرش که به او وابستگی عاطفی زیادی داشت، توهین نسبت به خانواده اش و بالاخره
مرگ خواهرش لیلا، او را دچار افسردگی شدیدی کرد که هرگز نتوانست از آن رهایی یابد.
او در منزل مسکونی خود در شهر بوستون آمریکا به زندگی خود خاتمه داد و همه اعضای
خانواده و دوستدارانش را در غمی عمیق فرو برد". پیکر علیرضا
در خانه اش همراه با یک وصیت نامه پیدا شد که در آن وصیت کرده بود تا جسدش سوزانده
و خاکسترش در دریای خزر ریخته شود. بسیاری از
نزدیکان خاندان پهلوی معتقدند این درخواست به دلیل خاطرات خوبی است که علیرضا از
نوشهر، دریای خزر و بودن با خانواده اش در آنجا داشته است. روزنامه های محلی و اخبار مرگ علیرضا خبر مرگ
علیرضا پهلوی ابتدا در وب سایت برادرش رضا پهلوی منتشر شد. با این حال اما روزنامه های
محلی شهر بوستون هم این خبر را بلافاصله پوشش دادند. روزنامه Boston Herald در این مورد نوشت: پسر
آخرین شاه ایران و یکی از وارثان پادشاهی
این کشور خودش را در خانه کشت. شاهزاده علیرضا پهلوی 44 ساله که مردی بخشنده،
خیرخواه و فروتن بود در چهار سال اخیر ساکن خیابان نیوتون غربی بود. بسیاری از
همسایگان درباره همسایه شاهزاده، خودرو و لباس های گران قیمت او حرف می زدند. پلیس
محلی تایید کرده است که او در اثر شلیک گلوله به خودش مرده است. "دنیل
شانون" که همسایه رو به رویی علیرضا در خیابان نیوتون غربی است می گوید:
"من اولین بار او را در سال های 1973 و 1975 زمانی که به همراه گروهی از
پزشکان بیمارستان ماساچوست برای مشاوره پزشکی به شاه به ایران رفته بودیم، دیدم.
تخصص من پزشکی اطفال بود و به همین دلیل توجه ام به علیرضای هشت ساله که انگلیسی
را به صورت کاملا روان حرف می زد، جلب شد. با خودم گفتم که دانش او از زبان انگلیسی و ایالات متحده بسیار
بیشتر از کودکان هم سن و سالش است. بعد از حدود 30 سال او را اینجا می دیدم که
سوار ماشین پورشه سیاهش می شد". روزنامه Boston Globe یکی دیگر از روزنامه های
شهر بوستون هم این خبر را منتشر کرد و نوشت: شاهزاده ایرانی با افسردگی می جنگید.
رضا پهلوی در یک کنفرانس خبری که روز گذشته برگزار شد گفت برادرش علیرضا پهلوی یک
وصیت نامه به جا گذاشته است، اما درباره محتوای آن چیزی نگفت. "تراویس
اندرسون" خبرنگار این روزنامه نوشت علیرضا پهلوی 44 ساله پسر شاه سابق ایران
ظاهرا در صبح روز سه شنبه به دنبال افسردگی شدید در خانهاش خودکشی کرده است. رضا
پهلوی در کنفرانس خبری در این مورد گفت: "برادرم در زمان ترک ایران تنها 12
سال داشت. می توانم تصور کنم که برای کودکی در این سن و سال این اتفاق چقدر می تواند
سخت باشد. او سال ها مبتلا به افسردگی شدید بود. این قطعا کار ساده ای نیست". طبق اعلام
مقامات قضایی و خانواده پهلوی او با گلوله خودکشی کرده است. رضا پهلوی گفت:
"ما امروز به خاطر غم بزرگ از دست دادن علیرضا سوگواریم وخاک گور نمیتواند
غم ما را سرد کند. من کمتر یک یک هفته پیش با برادرم صحبت کردن و او هرگز تا پیش
از این هیچ اقدامی برای خودکشی نکرده بود. او خواسته است تا جسدش سوزانده شده و
خاکسترش در دریای خزر ریخته شود". "عباس
میلادی" استاد دانشگاه استنفورد، نویسنده کتاب "شاه" و یکی از
اساتید علیرضا پهلوی در این مورد میگوید: "هرچند رضا پهلوی در جنبش مخالف
ایران فعال بوده است، اما برادر جوانترش از بحث های سیاسی گریزان بود. او بیشتر
وقتش را به مطالعه درباره تاریخ به خصوص تاریخ ایران باستان و البته موسیقی کلاسیک
ایرانی می پرداخت تا سیاست". او در جواب
به این سوال که آیا ممکن است رضا پهلوی روزی به ایران برگردد، گفت: "من
امیدوارم که او بتواند، امیدوارم که بتوانم. اما پیش بینی وضعیت سیاسی سخت است و
پیش بینی وضعیت سیاسی در ایران سختتر". گویا بیماری
افسردگی در این خانواده موروثی بوده است چون میلانی اعلام کرد که مرگ لیلا خواهر
علیرضا هم در اثر خودکشی بوده و شاه هم در زمان حکومتش در ایران به افسردگی مبتلا
بوده است.
اگر هیچ چیز هم در این دنیای
کوچک و سخت نباشد که مرا دلگرم کند، دست کم می دانم یلدایی دارم که
از هزار و یک شب دوست تر می دارمش و می توانم در آن میزبان
مهربان ترین شب زده باشم
دنیای ما دارد تمام می شود؛ تو یا من؟ نمی دانم..... گمم در این واهمه لعنتی که انگار قاتل قسم خورده روح من است عشق من و زندان تو کلافگی ویران کننده ات، تکرار روزهایت یا مهربانی بی دریغ نگاهت کدام را باور کنم؟ حالا این منم در آستانه یک کابوس تاریک و ترسناک؛ تنها و تنها... در درياي نگاهت غرق ميشوم و ميروم تا دنيايي دور كه عشق ما را پناه داده است ميدانم ميدانم در اين روزهاي سرد انتظار، بيكسي و آشفتگي ميمانم ميمانم به شوقي از صدايت كه گرم است و آرام و آغوشي كه مرا در خود ميخواند... كلبه هست و ديگر نيست در بيحضوري تو و چشمانم پلك ميزنند دقيقهها، ثانيهها و خاطرههايي را كه بي تو زخمي ميشوند در عمق جانم اميد روزگار غربت بيا كه در انتظاري سياه نگاهم به در سفيد ماند بيا كه حالا تنهاتر از هميشه به عشق حضور دوبارهات غروب را طلوع ميكنم روزگار اما انگار حكمش را صادر كرده است ماندن، ديدن و عذاب كشيدن وحشت از ديوار دلم بالا ميرود و روز... . آينه را دوست ندارم ديگر كه قاتل نگاهم شده و با شب براي بلعيدن فريادم دست داده است ...و من در فكر روشنايي تنهايي بغض را ميزبان ميشوم در روياي قرار شادي را دنبال ميكنم شاخه به شاخه درخت به درخت جنگل به جنگل... فرياد را با رود و دريا همصدا ميشوم تا بينفسي شبها را به روزهايمان بدوزم و انگشتانم را به تعداد واژههاي مهربانيت ميشمارم بارها و بارها بيشتر و بيشتر... اين منم خيال تو كه در سفر بيپايانت پر ميكشد
| Design By : Night Skin |
