تبليغاتX
بوي بارون


بوي بارون

يه جور جيك جيك

شب كه مي‌شود

وحشت از ديوار دلم بالا مي‌رود

و روز... .

آينه را دوست ندارم ديگر

كه قاتل نگاهم شده

و با شب

براي بلعيدن فريادم

دست داده است

...و من در فكر روشنايي

تنهايي بغض را ميزبان مي‌شوم در روياي قرار

نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 9 قبل از ظهر توسط ندا| |

يك بار ديگر با تو در گوشه‌اي از اين روزگار‍‌‌‌‌‍ِ هر چند تلخ...

شادي را دنبال مي‌كنم

شاخه به شاخه

درخت به درخت

جنگل به جنگل...

فرياد را با رود و دريا هم‌صدا مي‌شوم

تا بي‌نفسي شب‌ها را به روزهايمان بدوزم

و انگشتانم را به تعداد واژه‌هاي مهربانيت مي‌شمارم 

بارها و بارها

بيشتر و بيشتر...

اين منم 

خيال تو كه در سفر بي‌پايانت پر مي‌كشد 

نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 5 بعد از ظهر توسط ندا| |


دلم مي‌لرزد با هر الله اكبر، هر فرياد...

اين روزها حك مي‌شود روي قاب دلم تا تجربه زندگي با دلهره و ترس را به آرشيو تجربياتم اضافه كنم 

و يادم بماند كه اميد در سياه‌چال ظلم هميشه محكوم است...


نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت 5 بعد از ظهر توسط ندا| |

بيست و سوم ارديبهشت ۱۳۸۶

خيابان شريعتي-تقاطع تخت‌طاووس به سمت سر خيابان معلم

از استرس معده‌ام مي‌سوزه؛ دست مي‌دهم و مي‌روم تا سرنوشت را آنطور كه مي‌خواهيم تغيير دهم

در تمام راه هرچه دعا تا آن روز ياد گرفته بودم را زير لب مي‌خوانم

برمي‌گردم و با هم همراه مي‌شويم

خودكار در دستم مي‌لرزد و بدخط‌ترين امضاهاي زندگيم را مي‌كنم

مي‌خوانند و گريه مي‌كنم

دركي از فعل شنيدن ندارم؛ فقط دعا مي‌كنم

خوشحالم و نگران...امروز سالگرد همون روزه. خوشحالم و نگران فرداها...

نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط ندا| |

 

در روزهايم پنهانم، در خاطره

در همين حوالي "حال" روياي روزمره‌گي را مي‌بافد

از دور اما آينده مي‌دود و من

تنها در انتظار تبسمي از آن

چشمهايم را مي‌بندم و آغوشم را باز مي‌كنم

نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط ندا| |

 

پس مي‌كنم و مي‌بافم

پس مي‌كنم و مي‌بافم...

تا در ماوراء وراي تار و پودِ زندگي،

خودِ خودم را بلكه بيابم

...پس مي‌كنم و مي‌بافم

نوشته شده در دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط ندا| |

 

Look at the road

Breathing hard in a cloud of dust

Being past through its unevenness

Pinned down at the end of torment

Also, the rest of the route is to be passed through

To sorrow of words in a pale signpost

..."Danger of Fall"

 Written by:Masoud                          

                               Translated by:Neda                                                                                     

 جاده را بنگر

خاک آلود و بی نفس

نا همواری طی شده اش 

سنجاق شده به افق عذاب

مانده ی مسیر هم طی می شود به

اندوه واژگان تابلویی رنگ باخته

"خطر سقوط"...

                           "مسعودمیر"                                            

نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط ندا| |

زندگي

...و تو دميدي تا زندگي جاري شود

نوشته شده در جمعه 29 آذر1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط ندا| |

 

گم شده ام

چشم هایم می دوند

قهرمان کودکی ام را نمی یابم

در فراموشی ترسناکش بارها گم می شوم

از غوطه خوردن در قلب از منش خالی به بغض می رسم...

 

راوی افسانه بعیدم!

غیبتت را هر روز با چشم های منتظرم در میان می گذارم

تا بتوانم یتیمی مدرنم را هجی کنم

و انتظارت را جرعه جرعه می نوشم تا به امید عادت کنم

نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط ندا| |

 

رها شو

چشمانت را ببند

من اینجا هستم

در دنیای آبی ترم منتظر

کوله بارت را زمین بگذار

بیا برویم زیر درخت پیر من عشق بنوشیم

و نا گفته هایمان را بشنویم

نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط ندا| |


Design By : Night Skin