باغ آبی
رها شو
چشمانت را ببند
من اینجا هستم
در دنیای آبی ترم منتظر
کوله بارت را زمین بگذار
بیا برویم زیر درخت پیر من عشق بنوشیم
و نا گفته هایمان را بشنویم
مادر بزرگ
خانه کاهگلی کجاست؟
اگر زمانی،دلت برای آن بام های برآمده و گنبدی تنگ شد
اگر دلت خواست در حوض کوچک زیر شیر آب کوتاهش صورتی به آب بزنی
اگر مشامت ﭘر شد از بوی پهن"خانم حنا"ها و هیچ گوساله ای ندیدی
اگر هوای دلهره تاب خوردن بین درختان بلند توت به سرت زد
اگر دلت لک زد برای خوابیدن در پشه بندهای بزرگ در حیاط قدیمی
و اگر خواستی کنجکاوی مهار نشدنی ات تو را در شکوفه های رنگارنگ بهار باغ گم کند و سایه درختان انجیر و انار برایت لالایی بخواند...
باید راه گورستان آشنای "کهن آباد" را پیش بگیری و
تنها به بغضی کوتاه قانع باشی؟!
صعود
دچارم به آسمان و دل دل هایش
که سایه هایم را می بلعد
تا دلم پر بگیرد از ایوان سرد گذشته
و مأمن گرم همیشه ات را نشانه رود
ما
... و از تو برای تو می نویسم
توی من که این روزها خود من است...
اولین بار با تو بودن را چنین فریاد کردم
و حالا یک ماه است که با تو ماندن را زمزمه می کنم
گذر
سر تا پا نگاه شدم و لحظه ها را پلک زدم
چکیدم،آب شدم
بی صدا اما به قبیله سکوت پناهنده شدم
کلام مدتها قبل در کشاکش بی مهری ها عقیم مانده بود
فردا اما زمان نمایش نگاره های سخن بر دیوارهای عدالت است و من
آماده فریاد چاووشی کوچ
عدالت!
من...
یک سهمم از زندگی آنکه مرد
یک آه که بر دل ها خواهد ماند
فریادی که هیچ گوشی آن را نشنید...
"قسم می خورم هر چه می گویم جز حقیقت نیست"!
امشب...
آغاز قصه شب است
یک شب...
همان که مخلوقی از سر نشتر عشق را برایم
تنها من
پیشکشی شد
تا یلدای قصه ام
مهربان ترین شب زده ام باشد

نشانی
حاضرم اما غایب
در کشاکش قصاوت آدم بزرگ ها و
چشم به حیرانی آینده
گمم اما پیدا
در گوشه ای از جانی آرام به مهر
آه باران
می بارد...
بر من؟!
کجا؟
خیسم اما از انتظار
ببار
بر من
تا پایان برزخ بی راه خشک بی کسی
زندگی
تن را توان جان نیست
که خورجین خاکستری
در راه نا کجا
خیال سبک شدن ندارد